عشق آسمانی

اولین سونوعشقممممممم

1393/3/26 23:10
نویسنده : مامان آرزو
225 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیزم سلام عمرم الهی فدات بشم یک موقع فکرنکنی مامانی دیگه نمیادنه عزیزم فرشتهچراگلم روزی که رفتم سونوعشق مامان وباباروببینم بعدچندروزنوشتم امانت خراب شدهرچی نوشتم همش هدرشدناراحتفدای یک تارموت گلم دوباره مینویسم خوب بگم برات که وقتی رفتم دکترکه بگه بروسونوبهش تاریخ دادم امادکتراردیبهشت حساب کرده بودوگفت زودمن یکم دودل شدم گفتم شایددیراومدی نفس وقتی اومدم خونه یادم افتاددکترماه فروردین روحساب نکرده خلاصهلبخنددیگه زنگ زدم دکترگفت اره بیشتری شنبه بیابروسونودیگه شنبه باباجون نتونست گفت دوشنبه دیگه کلاباباجون کارنداشت من نمیتونستم اخه ازشنبه درست تادوشنبه نمیشدبرم خونه دیگه مامان جون کارداشت جلسه وخاله هم اومده بودمارال خاله علوس شده بودهورادیگه من اونجابودم که دوشنبه شدبلاخره این چندروزکلی استرس کلی فکرای بدداشتم ماچدیگه دوشنبه فرارسید

دوشنبه صبح من وباباجون باکلی ذوق واسترس رفتیم وقتی پرسیدچندماهه ای گفتم دوماه کمترگفت خوب الان دکترنیست 12:30میاددوستنداشتم برم اخه باباجون نبودمیخواست بره سرکاردیگه نوبت گرفتیم هرجوربودوبعدگفت مثانه پربیارفتم خونه مامان جون بعدش باباجون رفت منم اب میخوردم دیگه ساعت12باخاله ایدارفتیم باکلی معطلی دکتراومدن بیماررفتن نوبت من شداینقدراسترس داشتم چشمن به مانیتورگوشم به اقای دکترکه چی بگه که دیدم گفت دادای ضربان قلب واااااااااای عشقم نمیدونی چه حالی شدم اشک توچشام جمع شدالهی قربونت بشم که دیدم گفت شش وهفته سه روزه درتاریخ93/3/19تعجب کردم وگفت کیست زرددرتخمدان راست یکم نگران شدم ولی بازم فداسرت من حاضرم هرطورم بشه اماشماسالم باشی فدای قدوبالات باشم بااندام گردویت خخخخخ دیگه خاله ایداهم شمارومیدیدومیخندیددیگه رفتم طفلی باباجون اینقدرزنگ میزدخبرمیگرفت دیگه خودم زنگ زدم کلییییییییی خوشحال شد.گفت خداروشکرمنم وقتی شمارودیدم کلی شکرخداکردم بااااااازم میگم خداجوووووونم بابت هدیت ممنونگریهقلبمامانی خیلی منوبابادوستداریم ازاین به بعدتندتندوایت میام مینویسم که زیادنشه بوسسسسسسسسسس

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق آسمانی می باشد