اولین سونوعشقممممممم
سلام عزیزم سلام عمرم الهی فدات بشم یک موقع فکرنکنی مامانی دیگه نمیادنه عزیزم
چراگلم روزی که رفتم سونوعشق مامان وباباروببینم بعدچندروزنوشتم امانت خراب شدهرچی نوشتم همش هدرشد
فدای یک تارموت گلم دوباره مینویسم خوب بگم برات که وقتی رفتم دکترکه بگه بروسونوبهش تاریخ دادم امادکتراردیبهشت حساب کرده بودوگفت زودمن یکم دودل شدم گفتم شایددیراومدی نفس وقتی اومدم خونه یادم افتاددکترماه فروردین روحساب نکرده خلاصه
دیگه زنگ زدم دکترگفت اره بیشتری شنبه بیابروسونودیگه شنبه باباجون نتونست گفت دوشنبه دیگه کلاباباجون کارنداشت من نمیتونستم اخه ازشنبه درست تادوشنبه نمیشدبرم خونه دیگه مامان جون کارداشت جلسه وخاله هم اومده بودمارال خاله علوس شده بود
دیگه من اونجابودم که دوشنبه شدبلاخره این چندروزکلی استرس کلی فکرای بدداشتم
دیگه دوشنبه فرارسید
دوشنبه صبح من وباباجون باکلی ذوق واسترس رفتیم وقتی پرسیدچندماهه ای گفتم دوماه کمترگفت خوب الان دکترنیست 12:30میاددوستنداشتم برم اخه باباجون نبودمیخواست بره سرکاردیگه نوبت گرفتیم هرجوربودوبعدگفت مثانه پربیارفتم خونه مامان جون بعدش باباجون رفت منم اب میخوردم دیگه ساعت12باخاله ایدارفتیم باکلی معطلی دکتراومدن بیماررفتن نوبت من شداینقدراسترس داشتم چشمن به مانیتورگوشم به اقای دکترکه چی بگه که دیدم گفت دادای ضربان قلب واااااااااای عشقم نمیدونی چه حالی شدم اشک توچشام جمع شدالهی قربونت بشم که دیدم گفت شش وهفته سه روزه درتاریخ93/3/19تعجب کردم وگفت کیست زرددرتخمدان راست یکم نگران شدم ولی بازم فداسرت من حاضرم هرطورم بشه اماشماسالم باشی فدای قدوبالات باشم بااندام گردویت خخخخخ دیگه خاله ایداهم شمارومیدیدومیخندیددیگه رفتم طفلی باباجون اینقدرزنگ میزدخبرمیگرفت دیگه خودم زنگ زدم کلییییییییی خوشحال شد.گفت خداروشکرمنم وقتی شمارودیدم کلی شکرخداکردم بااااااازم میگم خداجوووووونم بابت هدیت ممنون
مامانی خیلی منوبابادوستداریم ازاین به بعدتندتندوایت میام مینویسم که زیادنشه بوسسسسسسسسسس

اولین سونوعشقممممممم
