خاطرات اولیه
سلام گندمم سلام عزیزم میخوام برات بنویسم امروزبه کمک یکی ازخاله های نی نی سایتی(سماجون)برات وبلاگ درست کردیم عزیزم گرچه قبلاباباجون هم واست درست کرده بوداماواسم سخت بود
اماامروزنیدونم چی شدقسمت شدبرات درست کردم مامانی خیلی دوستداریم زودی بیا
خوب گندمم برات ازاول میگم عشق من من وبابایی نی نی دوستداریم خیلی
دیگه ماه آذربودعزیزم تصمیم گرفتیم که مامان وبابابشیم الهی فدات بشم زودی بیامارومامان وباباکن عشقم
میدونم خداجون هروقت صلاح بدونه شماروبه مامیده شکی ندارم که به همین زودی زودی میده خوب داشتم میگفتم دیگه ماه آذرشروع کردیم دیگه باتوکل بخداماه دی قراربود7پری بشم چون ماه اول بودزیادامیدداشتم
بعضی وقتایک علامتایی میومددیگه میگفتم حتماگندمم جون عشق مامان اومده باباجون منتظرت
دیگه دیدم نمیشم به باباجون گفتم بی بی چک بیاره که اونم اوردفرداصبح یعنی8دی گذاشتم باچه امیدی وعشقی امادرکمال ناباوری منفی شدبازخداروشکرشایدخداجون صلاح ندونستن.دیگه بادلداری های باباجون وخاله های نی نی سایتی حالم خوب شدباانرژی
دیگه گفتم ماه دیگه ان شاالله عشق اسمونیم میادقربونت بشم عزیزم کی بشه بیای تودلم فدات بشم عزیزم.تاماه بعدروبازمیام میگم دوستدارم عشق آسمانی مامانوبابا



خاطرات اولیه
